اسكندر بيگ تركمان
100
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
عود ننمايند چون آن حضرت اظهار ميل تبريز و رغبت تمام به شهر تبريز و طواف مرقد منور سلطان الاولياء و المحققين شيخ صفى الملة و الدين ميفرمودند از خدمت اشرف مرخص گشته بدارالسلطنهء تبريز تشريف بردند اهل تبريز حسب الفرمان شاه جهان شهر را آذين بسته قيصريه و بازارها را چون نوعروسان حجلهء نشاط آراستند و بزيب و زينت تمام استقبال آن پادشاه سپهر احتشام كرده خدمات مرغوب بتقديم رسانيدند و در ميدان صاحب آباد در نظر آن خسرو والانژاد چوگان بازى و اقسام بازيها و شيرين كاريها كه رسم و معهود تبريزيان است كرده نشاط افزاى خاطر شريف ميشدند و از آنجا قصد زيارت مشايخ عظام صفويه قدس اللّه ارواحهم نموده بدار الارشاد اردبيل رفتند و بدان سعادت عظمى فايز گشته از ارواح مقدسهء مشايخ بزرگوار استمداد همت كردند سادات عظام شيخاوند كه در آن بلدهء شريفه مقيماند بخدمات لايقه عن صميم القلب اقدام نموده چند مرحله مشايعت كردند و از آنجا رجوع محمد شاه هندى از خدمت شاه طهماسب رحمة الله باردوى معلى كه در چمن ميانج نزول داشت تشريف آورده در اين مرتبه رسم وداع بجاى آوردند بدل قوى و امل فسيح روى توجه به مقصد نهادند و تا قلمرو همايون شاهى مرحله پيما بودند محل به محل بقاعده و اسلوب خدمات شايسته بتقديم ميرسيد و آن حضرت سيركنان طى مسافت نموده در خراسان بشهزادهء كامكار و امراء و عساكر كومك پيوستند و بمقتضاى نيت حق طويت و صفاى عقيدت از موافقت و دوستى اين دودمان و مرافقت جنود سعادت نمود بنوعى كه مورخين طوطى بيان شكرين زبان هندوستان شرح آنوقايع را مفصلا در رشتهء بلاغت انتظام دادهاند در اندك فرصتى برادران نفاق سرشت نامهربان كه ارادهء بغى و طغيان جوهر دماغ ايشانرا فاسد داشت تسلط يافته سر سركشان ممالك كابل و غزنين و بدخشان در ربقهء اطاعت درآورده لواى ملك ستانى بجانب هندوستان افراخته كامياب صورت و معنى گرديد . بيت آمد از هند همايون بدر حضرت شاه * طالع سعد ببين بخت همايون بنگر چون زياده مناسب بسياق تاريخ وقايع ايران نيست زبان قلم از جزئيات حالات آن ستوده خصال كوتاهى گزيد . شرح آمدن سلطان بايزيد بن سلطان سليمان فرمانفرماى روم بدرگاه قهرمان زمان و فرمانرواى ايران كيفيت واقعه آنكه سلطان بايزيد بفرمان والد بزرگوار سنجق كوتاهيه بود در سنهء ست و ستين و تسعمائهء سلطان سليمان دست اقتدار او را از حكومت آن ولايت كوتاه كرده بسلطان سليم برادر بزرگتر او كه در قونيه بود داده او را بنويد وليعهدى نواخت بدينجهت نايرهء رشك و حسد در كانون درون سلطان بايزيد كه در آرزوى سلطنت آشفته دماغ بود اشتعال يافته چشمهء اخوت و برادرى بخس و خاشاك خصومت انباشت و به خيال باطل و ارادههاى عاطل زر بسيار با بطال رجال داده لشكر و حشر